وبلاگ شخصی امیر حسین حسن پور

بی طرف

همیشه

اگه نمی تونم همیشه مال تو باشم
حداقل اجازه بده یه وقت هایی مال تو باشم
اگه نمی تونم گاهی وقت ها مال تو باشم 
اقلا بذار هروقت که تو میخوای کنارت باشم
اگه نمی تونم دوست خوبت باشم 
اقلا بذار دوست بدت باشم
اگه نمی تونم عشق اول وآخرت باشم
اقلا بذار باعث سرگرمی ات بشم
اما منو همین طوری ول نکن
حداقل بذار توی زندگی تو دست کم یه چیزی باشم


هدف

یه زمانایی هست که تو زندگی هدفت رو گم میکنی و فقط روزمرگی میکنی
اونوقتا معمولا 2 تا کار باید انجام داد

یا یه هدف جدید و قلابی برا خودت دست و پا کنی که هدف اصلیت نیست ولی مشغولت میکنه و از فکر کردن به صدف اصلیت دورت میکنه

یا یه نفر رو پیدا کنی که بهت انگیزه و نیروی دنبال کردن مجدد آرزوهاتو بده


فکر کنم بایید این کارو کنمک:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))


گذر

سلام ،سلام، سلام

بعد از 6 ماه دوباره به وبلاگم سر زدم یک زمان این تو دردام رو مینوشتم چه دورانی بود

اما الان چزی که میبینم همش تغییره دوچاره 2 چیزی که اذیتم میکنه اینه که تو این تغییرات دارم دوچاره 2 گانهگی ارزشی میشم و،و هر روزم دارم ا آرزوهام دور میشم دارم میشم یک آدم ریتمیکال دیگه اون سر زنده بودن قدیم رو ندارم .
راستی 2 پست خصوصی داشتم تو این 6 ماهه لطفا وقتی مطلب می گذارید بگید کی هستید و یا ادرسی بگذارید که بفهمم کی هستید مرسی  از هم اونایی که این مطالب رو خوندن دوستون دارم خدا حافظ


سلام روز همگی بخیر اول آرزو میکنم که روزگار خوبی رو داشته باشید و از زندگیتون لذت ببرید


امروز که داشتم بعد از 1 سال به وبلاگم سر می زدم متوجه شدم با کسی که این نوشته ها رو گذاشته  خیلی غریبم و خیلی تغییر کردم ،واقعا ادم ها میتون چه قدر تغییر کنند خیلی الان می فهمم علت این عملی رو از یک نفر می بینید که انتظارش رو ندارید برای چیه ،تغییر ،ما هر روز که میگذره تغییر میکننیم ،در ثانیه به ثانیه اما من  از ته قلبم می خوام اگر تغییری میکنم به سمت بالا باشه نه به شکل پستی و بدی.


ممنون سرتون رو هم درد اوردم ایشالا که همیشه خوش باشید


بحر لیلی چو مجنون ببار

همیشه با خودم میگم چرا لیلی به مجنون نرسید؟چرامجنون دیونه شد؟چرا؟

بعد فکر میکنم که مجنون از عشق لیلی دیونه شد حالا من می خوام جایم را با مجنون عوض کنم

 وتو جاتو با لیلی عوض کن اما هیچ گاه مغرور نشو چون ما را از هم دور میکند

ونمی گذاره پیش هم باشیم و با هم بمانیم


نشان عشق

نشــــــــــــان عشــــــق ای‌ که‌ می‌پرسی‌ نشان‌ عشق‌ چیست‌ عشق‌ چیزی‌ جز ظهور مهر نیست‌ عشق یعنی مهر بی‌چون و چرا عشق یعنی کوشش بی‌ادعا عشق یعنی عاشق بی‌زحمتی عشق یعنی بوسه بی‌شهوتی عشق یعنی دشت گل کاری شده در کویری چشمه‌ای جاری شده یک شقایق در میان دشت خار باور امکان با یک گل بهار عشق یعنی ترش را شیرین کنی عشق یعنی نیش را نوشین کنی عشق یعنی این که انگوری کنی عشق یعنی این که زنبوری کنی عشق یعنی مهربانی در عمل خلق کیفیت به کندوی عسل عشق یعنی گل به جای خار باش پل به جای این همه دیوار باش عشق یعنی یک نگاه آشنا دیدن افتادگان زیر پا عشق یعنی تنگ بی ماهی شده عشق یعنی ، ماهی راهی شده عشق یعنی مرغ‌های خوش نفس بردن آنها به بیرون از قفس عشق یعنی جنگل دور از تبر دوری سرسبزی از خوف و خطر عشق یعنی از بدی ها اجتناب بردن پروانه از لای کتاب در میان این همه غوغا و شر عشق یعنی کاهش رنج بشر ای توانا ، ناتوان عشق باش پهلوانا ، پهلوان عشق باش عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر واگذاری آب را بر تشنه تر عشق یعنی ساقی کوثر شدن بی پر و بی پیکر و بی سر شدن نیمه شب سرمست از جام سروش در به در انبان خرما روی دوش عشق یعنی مشکلی آسان کنی دردی از درمانده‌ای درمان کنی عشق یعنی خویشتن را نان کنی مهربانی را چنین ارزان کنی عشق یعنی نان ده و از دین مپرس در مقام بخشش از آیین مپرس هرکسی او را خدایش جان دهد آدمی باید که او را نان دهد عشق یعنی عارف بی خرقه ای عشق یعنی بنده ی بی فرقه ای عشق یعنی آنچنان در نیستی تا که معشوقت نداند کیستی عشق یعنی جسم روحانی شده قلب خورشیدی نورانی شده عشق یعنی ذهن زیباآفرین آسمانی کردن روی زمین هر که با عشق آشنا شد مست شد وارد یک راه بی بن بست شد هرکجا عشق آید و ساکن شود هرچه ناممکن بود ممکن شود درجهان هر کارخوب و ماندنی است رد پای عشق در او دیدنی است سالک آری عشق رمزی در دل است شرح و وصف عشق کاری مشکل است عشق یعنی شور هستی در کلام عشق یعنی شعر، مستی؛ والسلام

مشکی پوش خواهم شد...!

مشکی پوش خواهم شد...!
..
تا یادم نرود اگر برگشتی
..
... بترسم ...!!!
... ..
از مرده ای که زنده شده...
..
زيرا كه خودم کشتمت 
در ذهنم


می نویسم

ي نويسم تنها به ياد او و براي او ... مي نويسم به ياد روزهاي شيرين انتظار، به ياد لحظه هاي فراق و چشمان منتظر ... مي نويسم به ياد او كه عشق را در نهان خانه ي جانم گذاشت و واژه ي شيرین انتظار را به من آموخت. به راستي كه انتظار چه زيباست ... چه زيباست آن چشماني كه هر روز چشم به راه معشوق مي ماند و چه پاك و مقدس است آن دلي كه هر لحظه براي معشوق بتپد.

لمس کن

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست تا بدانی نبودنت آزارم می دهد لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار لمس کن لحظه هایم را تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم لمس کن این با تو نبودن ها را همیشه عاشقت میمانم دوستت دارم ای بهترین بهانه ام

دلم تنگ می شود گاهی

 

 
 

دلم تنگ می شود، گاهی

برای حرف های معمولی

برای حرف های ساده

برای " چه هوای خوبی!" / "دیشب شام چی خوردی؟"

برای "راستی!ماندانا عروسی کرد." / "شادی پسر زایید."

و چقدر خسته ام از "چرا؟"

از "چه گونه؟"

خسته ام از سوال های سخت، پاسخ های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ های تند

نشانه های یا معنا، بی معنا

دلم تنگ می شود ؛ گاهی

برای

یک " دوستت دارم" ساده

دو  "فنجان قهوه ی داغ"

سه " روز" تعطیلی در زمستان

چهار "خنده ی" بلند

و

پنج "انگشت" دوست داشتنی

 

** مصطفی مستور **



28/5/91

تنهایی من ، همان انتظارم است و انتظارم ، همان عشق! و عشق تنها بهانه ی بودنم! بی بهانه ام نکن! بعد از رفتن تو چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا چند روزی است حجم تنهایی را بر روی قاب آبی دلم نقاشی می کنم نه قلم در دست من نیست من نقاش این تنهایی نیستم این خاطرات شب چشمانت است که قلم در دست گرفته و به حرمت شبهای تلخ من بعد از رفتن تو حجم تنهایی را بر قاب دلم نقاشی می کند جز تو دلتنگی حس غریبی است كه فقط در دل رخنه میکند ، دلتنگی آرایه ادبی سینه است دلتنگی را میتوان در شب احساس كرد وقتی كه همه جا تاریك است ، وقتی كه كسی جز خودمان در خیابان خلوت دل قدم نمی زند و پی چیزی و گم كرده ای می گردیم و آن گم كرده كسی و چیزی نیست جز تو

داستان زندگی من... .

چه داشتم بخشیدم و تنها شدم هر چه داشتم بخشیدم و تنها شدم عزیزم تو مرا مجبور کردی که یکی از ترانه های غمگین رادیو را به طور مرتب بشنوم هر چه موج رادیو را عوض می کنم، با ز هم همان ترانه را می شنوم کاش مدت درازی بهترین ترانه نباشد برای این که اگر مرتب آن را پخش کنند تاب تحمل ندارم این ترانه از حال و روزگار ما حکایت می کند و خواننده همچنان آن را می خواند عشقم را نثار تو کردم... اما آن را نپذیرفتی زندگیم را وقف تو کردم، اما در کنارم نماندی کاش روزی آن را به برگردانی. عشقم را نثار تو کردم... اما آن را نپذیرفتی عشقم را به تو هدیه کردم آن را دور انداختی کاش روزی آن را به من بازگردانی گاهی عاطل و باطل می نشینم و خیال می بافم و باران را تماشا می کنم یا یکی از مجله های قدیمی ات را که یادم رفته دور بیندازم ورق می زنم کمی می خوابم یا در اتاق راه می روم سیگار می کشم به کسی که زمانی می شناختم تلفن میزنم تنها برای این که از شر رادیو خلاص شوم برای این که اگر مرتب آن را پخش کنند تاب تحمل ندارم نمی خواهم آن را بشنوم اما خوانده همچنان می خواند عشقم را نثار تو کردم... نپذیرفتی زندگیم را وقف تو کردم، در کنارم نماندی کاش روزی آن را به من برگردانی عشقم را نثار تو کردم... نپذیرفتی عشقم را به تو هدیه کردم، آن را دور انداختی کاش روزی آن را به من برگردانی

دل

در وجود ما دو مركز شناخت وجود دارد كه يكي فكر و ديگري اصطلاحا" دل مي باشد. ابزار  شناخت فكر: حواس پنجگانه؛ حافظه هاي بلند مدت و كوتاه مدت و پردازشگر ذهن مي باشد كه با به كارگيري اين عوامل فكر به شناخت دست مي يابد و نتيجه گيري مي كند.

ميلياردها سال است كه ژنها اطلاعات مربوط به زيست در شرايط گوناگون را در خود ذخيره مي كنند و در اين مدت توانائيهاي زيادي كه حتي بعضي از آنها براي ما ناشناخته است؛ كسب نموده اند.

مركز شناخت بعدي كه گفتيم دل ناميده مي شود يا همان ژنها كه براي شناخت از توانائيهايي كه نام برديم استفاده مي كنند . براي همين است كه هنگامي كه ما مطابق خواست دلمان عمل مي كنيم احساس خوبي پيدا مي كنيم .

در عرفان و همینطور توصیه بزرگان اینگونه بوده است که شناخت دل یا همان مکاشفه که در اثر مراقبه یا مدیتیشن به وجود می آید ( یعنی در غیاب فکر ) بر شناخت فکر ارجح است . چون ابزار شناخت فکر عملا" محدود است اما همانطور که گفته شد ابزار شناخت دل (ژنها) نامحدود و ناشناخته است .


خود

چشم داری تو به چشم خود نگر

منگر از چشم سفیهی بی خبر

گوش داری تو به گوش خود شنو

گوش گولان را چرا باشی گرو

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن

هم برای عقل خود اندیشه کن

                 مثنوی معنوی


زمان

شما باید کاملا در حال حضور داشته ،بیدار باشید تا بتوانید از چای لذت ببرید.تنها در هوشیاری نسبت به زمان حال است که دستان شما می توانندگرمای دلپذیر فنجان را حس کنند.تنها در حال است که می توانید عطر چای را ببویید،طمعش را بچشیدو از لطافتش لذت ببرید.

وقتی عمیقا در فکر گذشته هستیدو یا نگران آینده،از تجربه لذت بردن از یک فنجان چای هیچ چیزدستگیرتان نمیشود.چشمتان را به فنجان می دوزید و چای تلف می شود.

 زندگی نیز همین طور است،اگر کاملا در حال حضور نداشته باشید،پراکنده می شوید و زندگی می گذرد.

اینگونه است که احساس،عطر ،ظرافت وزیبایی زندگی را از دست می دهید.انگار که زندگی دارد به سرعت در پشت سر شما جریان می یابد.گذشته تمام شده است.از آن بیاموزید و بگذارید برود.

آینده هنوز نرسید ه است.برای آن برنامه ریزی کنید اما بیهوده نگران آن نباشید.نگرانی بی فایده است.

 وقتی دست از فرورفتن درگذشته و آنچه که رخ داده است برداشتیدونگرانی در مورد آنچه که ممکن است هرگز اتفاق نیفتدرا نیز کنار گذاشتید،آن موقع در لحظه حاضر خواهید بود.

 آن موقع هست که تجربه لذت از زندگی را آغاز خواهید کرد.

۱-در بخشیدن خطای ‏دیگران مانند شب باش
۲-در فروتنی مانند زمین ‏باش
۳-در مهر و دوستی مانند ‏خورشید باش
۴-هنگام خشم و غضب مانند ‏کوه باش
۵-در سخاوت و کمک به‏ دیگران مانند رود باش
۶-در هماهنگی و کنار‏ آمدن با دیگران مانند دریا باش

۷-خودت باش همانگونه که‏ مینمایی


کاش "خدایان دوشنبه ها نمی خندیدند

سال 1374 انتشارات "مرغ آمین" کتابی منتشر کرد تحت عنوان "و خدایان دوشنبه ها می خندند". داستان کتاب درباره ی سه کودکی بود که یکی از آنها بزهکار شده و سپس با عضویت در بسیج به جبهه اعزام می شود. چیزی شبیه داستانی که در فیلم "اخراجی ها" دیده و می بینیم. اما آن روزها یعنی سال 1374 برخلاف این روزها که گروه یا گروه های فشار "اخراجی ها" را تحمل می کند، حساسیت بالای گروه "انصار حزب الله" انتشار این رمان را برنتابید و کار به آتش کشیدن فروشگاه ناشر و اعتراض به ارشاد و ممیزی کتاب انجامید. این وقایع همه در زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی و در وزارت مهندس میرسلیم بر وزارت ارشاد صورت گرفت. نتیجه اینکه با فشار "انصار حزب الله" از آن پس ممیزی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی که دست ناشران را در انتشار آثارشان باز گذاشته بود – البته به نسبت بعدها – و با ارائه ی نسخه ی پیش از چاپ به اداره ی کتاب ناشران می توانستند با برعهده گرفتن مسوولیت هرگونه عبور از خط قرمزها کتابشان را منتشر کنند، ارشاد بناچار به وضع قوانین و اعمال مقرراتی پرداخت که کار را تا حدی سخت کرد. از آن پس ناشران باید نسخه ای از کتاب را به ارشاد تحویل می دادند و ممیزی هم موظف بود حداکثر تا 3 هفته بعد پاسخ لازم را، که صدور مجوز، ابلاغ اصلاحیه و یا بندرت عدم صدور مجوز بود اعلام کند. در چاپ های بعدی نیز همین مسیر باید طی می شد.

   اما در دولت اصلاحات ناشران که فضا را بازتر دیدند جرأت پیدا کردند و سقف مطالبات خود را بالا بردند و ارشاد هم برای تسهیل کار به صدور "کارت مجوز دائمی" کتاب تن داد. به این ترتیب کتابی که برای چاپ اول به ارشاد عرضه می شد و مجوز انتشار می گرفت، برای چاپ های بعد از یک چاپ الی بی نهایت نیازی به مراجعه ی دوباره برای  کسب مجوز نداشت.

   این رویه تا روی کار آمدن دولت نهم، یعنی دولت کریمه ی جناب دکتر احمدی نژاد برقرار بود. تا اینکه دولت نهم مستقر و ممیزی جناب صفار هرندی کار خود را آغاز کرد. از آن پس وزارت ارشاد با سخت گیری های برآمده از تفکر ارزشی! و بسا سلیقه ای ایشان و همکارانشان،  به ابطال "کارت مجوز دائمی" بسیار یا برخی از آثار چاپ مکرر اقدام کرد. و شگفت اینکه این "ابطال" زمانی به ناشر ابلاغ می شد و می شود که ناشر بخت برگشته کتاب را به استناد آن "کارت مجوز دائم" مثلا برای نوبت چهارم منتشر کرده است. حال او می ماند با انبانی از کتاب که باید آنها را معدوم یا خمیر کند و معلوم نیست هزینه های آن را چه کس باید بپردازد؟ و اگر هم هزینه های فاکتورها را مثلا ارشاد تقبل کند، باز روشن نیست درآمدی را که ناشر با محاسبه ی فروش آن چک کشیده چه کس باید بپردازد؟ از همه مهم تر اینکه هیچ کس پاسخگو نیست که اصلا چرا مجوز کتابی که در دولت یا دولت های قبلی با موازین و ارزش های نظام جمهوری اسلامی منطبق و قابل انتشار تشخیص داده شده، بیکباره "غیرقابل انتشار" تشخیص داده می شود؟ آیا آن موازین و ارزش ها تغییر کرده اند یا این سلایق شخصی دولت کریمه و ممیزان آن است که آن موازین و ارزش ها را نادیده و لگدمال می کند؟

   گفتیم در دولت های "خبیثه" ی پیشین کتاب ها در حداکثر تا سه هفته در ممیزی ارشاد بررسی و نتیجه ی آن به ناشر  ابلاغ می شد؛ اما در دولت کریمه ی عدالت محور و عدل گستر، کتابی را سراغ دارم که بیش از 5 سال است در ارشاد در حال بررسی است! پیگیری ها هم راه به جایی نمی برد و حساسیت ممیزان بر کتاب هایی اینچنین که باید آنها را آثار "ماندگار" (البته ماندگار در ممیزی!) نامید، بیشتر شده و پیامد آن لجاجت اداره کتاب با ناشر مفلوک است.

   از این بدتر فاجعه ی "فیلتر در فیلتر" ی است که  بتازگی گریبانگیر صنعت روبه اضمحلال نشر شده. مثلا کتابی که از فیلتر ممیزی ارشاد گذشته و مجوز نشر دریافت کرده، برای عرضه در نمایشگاه "مشکل دار" تشخیص داده و جمع آوری می شود!

   در این میان رسانه های دولتی، بویژه رسانه ی ملی با تبلیغاتی پرآوازه از تبلیغ کتاب با هدف ترویج "فرهنگ کتابخوانی" در رسانه و گسترش ویترین مجازیِ بازار کتاب دم می زند. اما رسانه های دولتی و رسانه ی ملی چگونه آثاری را تبلیغ و معرفی می کنند؟ آثار و کتاب هایی عامه پسند که بیشتر آنها نه اینکه "فرهنگ ساز" نیستند، بلکه "فرهنگ سوز" اند. برای اثبات این مدعا کافی است مثلا اخبار کتابی را که هر روز در دو نوبت در ساعت های یک و نیم و هفت و نیم بعدازظهر از شبکه ی پیام پخش می شود بشنوید. یا نگاهی بیندازید به عناوین کتاب هایی که در ایستگاه های مترو عرضه می شود. کتاب ها اولا بشدت "گزینشی" و ثانیا چنانکه گفته شد، کاملا عوام پسند و "فرهنگ سوز" و صد البته ثالثا "پرفروش" یا به قول محققان قدیمی "ناصرخسرویی" (خیابان ناصرخسرو) هستند. عناوینی همچون:

 

غورباقه را قورت بده،

پنیر مرا که دزدید،

تقویت قوه باه در 18 روز (چاپ چهل هشتم با تیراژ ده هزار نسخه)

کتاب راز

کتاب های آبی، سبز و خاکستری (از انتشارات قلم چی، کلم چی و ...)

مهارت یابی در تست زنی

مردان مریخی، زنان ونوسی

مدیر یک دقیقه ای

دستان شفابخش

کتاب مستطاب آشپزی

و ...

 

   آنوقت این ها را مقایسه کنید با آثاری که در 33 سال پیش بر بساط دستفروش های مقابل دانشگاه گسترده بود. کتاب هایی همچون:

 

تشیع علوی و تشیع صفوی (دکتر شریعتی)

خدمات متقابل اسلام و ایران (استاد مطهری)

پاکیزگی در اسلام (مهندس بازرگان)

در خدمت و خیانت روشنفکران (مرحوم جلال آل احمد)

سید جمال الدین اسدآبادی بیدارگر مشرق زمین (استاد محیط طباطبائی)

رهبران مشروطه (ابراهیم صفائی)

جهاداکبر (امام خمینی)

اقتصاد توحیدی (ابوالحسن بنی صدر)

بیدارگران اقالیم قبله (محمدرضا حکیمی)

غرب بیمار است (محمود حکیمی)

جامعه شناسی تشیع اثنی عشری (اسماعیل نوری علا)

خداشناسی (آیت الله جعفر سبحانی)

اصول مقدماتی فلسفه (ژرژ پلیتسر )

درس هایی درباره ی مارکسیسم (جلال الدین فارسی)

ولایت فقیه (امام خمینی)

غربزدگی (جلال آل احمد)

سیر حکمت در اروپا (محمدعلی فروغی)

کچل کفترباز (صمد بهرنگی)

اسلام و مالکیت (آیت الله سیدمحمود طالقانی)

تاریخ اجتماعی ایران (محمود راوندی)

مکتب های سیاسی (بهاءالدین پازارگاد)

خلقت انسان (دکتر یدالله سحابی)

و ...

   این عناوین را قطع نظر از گرایش های فکری نویسندگان و محتوای آنها تعمدا  با هدف کمک به نسل جوان امروز در مقایسه ی  فضای فرهنگی فاخر دیروز با فضای سخیف فرهنگی امروز نوشتم. نوشتم تا بدانند که در شش سال دولت آقای احمدی نژاد چگونه صنعت نشر با سیاست های "ایذائی" و شاید بتوان گفت سیاست های "تنبیهی" روبه اضمحلال و قهقرا رفت و می رود. نوشتم تا نسل جوان و آگاه از خود بپرسند: چرا کمیسیون فرهنگی مجلس در مقابله با این تخلفات ارشاد ساکت است؟ و چرا از هیچ کس صدایی بلند نمی شود؛ حتی از تشکل های صنفی ناشران! ناشران فرهیخته ای که به قیمت "تکریم" حل المسائل چاپ کن های سوپر میلیاردر،  هر روز بیشتر از دیروز "تضعیف" و "تحقیر" می شوند و دم برنمی آورند. و از خود نمی پرسند که چه شد که بیکباره یک انتشارات با سابقه ای چندین ساله عطای نشر را به لقای آن بخشید و فروشگاهی به آن بزرگی را در سردربازارچه ی کتاب به "کمپانی حل المسائل سازی گاج" وانهاد و رفت؟ آیا با این حجم بالای کتاب های کمک آموزشی که ویترین ها را انباشته ند دولت کریمه ی  آقای احمدی نژاد می تواند مدعی ترویج "فرهنگ کتابخوانی" باشد؟

   و ختم کلام اینکه "صنعت سینما" این توان را داشته و دارد که برنامه ای را موسوم به "هفت" تهیه کرده و جمعه شب ها از رسانه ی ملی در شبکه ی پرمخاطب سه پخش کند و براحتی به نقد و تحلیل محصولات سینمایی بپردازد. منتقدان و سازندگان فیلم ها را به چالش بکشد و عملکرد، سیاست ها و مواضع مسوولان سینمایی و ممیزی سینمای کشور را نقد کرده و آنان را مواخذه کند. سوال اینجاست: چرا صنعت  نحیف و در عین حال اثرگذار نشر تا به حال نتوانسته برنامه ای شبیه برنامه ی "هفت" بسازد و در رسانه ی ملی پخش کند؟ 

 

نوشته شده توسط استاد جمشید غلامی نهاد


کودکانی که به خدا نامه می نویسند


 

عیسی گفت: کودکان به ملکوت پدر گام می نهند.

  دو سال پیش نامه ای را از کودکی در  یادداشت شماره 60  قراردادم و از صفا و صمیمیت آن نامه که خطاب به خدا نوشته شده بود نوشتم. کسانی که آن یادداشت را خواندند از تأثّراتشان گفتند.  به هر روی باز در همان پیاده روی های روزانه که تنها تفریح "سالم" اینجانب در هوای "ناسالم" است، شگفتا که به نامه ای دیگر از کودکی دیگر به خدا برخوردم. نامه به همان نامه ی قبلی شباهت داشت، با این تفاوت که این بار نه دعا و خواسته، بلکه زاری و توبه به درگاه الاهی و درخواست دوری از شیطان بود. برخلاف نامه ی قبلی امکان اسکن این نامه را نداشتم، اما متن نامه با همان غلط های املائی کودکانه و  عینا با همان شمایل موجود که به نگارش درآمده، بی هیچ دخل و تصرفی چنین این است:

 

 

ای نام تو بهترین سرآغاز                 بی نام تو نامه کی کنم باز

ای یار تو مونس روانم جز                نام تو نیست بر زبانم هم

غصه نانموده                                دانی هم نامۀ نانوشته دانی

از زلمت خود راهایم ده با نور

                        خود آشنایم ده   

خدایا این دومین بار که دارم نامه می نویسم یک هفته است که امتحان داریم خدایا پناه بردم به تو امّا دو تا اَز امتحانا را بیست نمی شوم خدایا نمی توانم زندگی کنم دوست دارم یک روز خواب اون دنیا را ببینم خدایا من دوست دارم در کودکی بمیرم چون می دانم بزرگ شوم بعد می شوم خدایا اگر نمی خواهی بمیرم پس شیتان را اَز من دور کن خدایا نگذار شیتان جلوی من بیاید خدایا تا همان جا که گولم زده بس اَست خواهش مندم خدایا من دو مشکل دارم یکی در درس و یکی اَز اینکه نمی توانم شیتان را اَز جلوی خود دور کنم خدایا در همه جا خار و زلیلم خدایا در درسهایم کمکم کن شیتان را اَز جلویم دور کن با امامان اشنایم ده.

 

                                                                        با تشکر محدّثه

 

چیزی که در این نامه ی پرغلط مسحورمان می کند، احساس نزدیکی به خداست. پیش تر در آن یادداشت یادشده گفته بودم که انبیا انسان را "خداگونه" می خواهند. اما ذهن خاکی بشر خدا را "انسان گونه" و شبیه خود می خواهد و می پندارد. این تصور هر قدر پررنگ تر باشد آدمی را به "انسان گونگی" خدا نزدیک تر می کند. و ذهن پاک کودکِ ناآشنا با مفاهیم منطقی و قواعد عقلی بیش از همه ی انسان ها منقش به این رنگ و پندار است. لذا در ذهن خود خدا را نه فقط  چون خود، بلکه آنچنان نزدیک به خود می بیند که اگر بتوان زبانحالی در متون روائی و ادعیه برای آن یافت، این جمله از دعای عرفه است که : مَتی غِبتَ حَتّی تَحتاجَ اِلی دَلیلٍ یَدُلُّ عَلَیک. (الاهی تو کی پنهان بوده ای که بخواهم دلیلی بر اثبات وجودت اقامه کنم.) و همه ی این جمله ی امام حسین ع در دعای عرفه را در این نامه می توان دید و حس کرد. خدای موجود در این نامه ی کودکانه دوستی صمیمی، رازدار، نزدیک و قدرتمند است. آنقدر قدرتمند که می تواند شیطان را از او دور کند، با امامان آشنایش کند و در خواب او را به آن جهان برده و عالم ارواح یا جهان پس از مرگ را به او بنمایاند و اصلا او را بکشد.  و مگر نه این است که هر کس خدا را چنین نزدیک و مقتدر یافت و دل از جهان کنده، شوق مرگ داشت، به نهایت توحید راه یافته است؟ در انجیل توماس آمده:

   «مریم به عیسی گفت: حواریونت به چه می مانند؟ او گفت: آنان به کودکان خردسالی می مانند که در مزرعه ای که متعلق به ایشان نیست مسکن گزیده اند. ... پس شما نیز اینسان خود را برای مقابله با دنیا مهیا سازید. خویشتن را با تمام توان مهیا کنید تا رهزنان راه را برای رسیدن به شما نیابند؛ زیرا رنجی را که انتظار می کشید درخواهد رسید. بگذار که در میان شما مردی فهیم باشد. آن دم که محصول رسید وی با داسی که در دست دارد بسرعت در رسد و آن را درو کند. هر آن کس که صاحب دو گوش بهتر است گوش دهد.» (انجیل توماس، گفتار 21)

 

و باز در همان انجیل توماس، گفتار 22 آمده:

«عیسی کودکان شیرخواری را مشاهده کرد. وی به حواریون خویش گفت: این کودکان شیرخوار همچون آنانی هستند که به ملکوت پدر گام می نهند. آنان به وی گفتند: آیا ما نیز همچون کودکان در ملکوت پدر قدم خواهیم نهاد؟ عیسی به آنان گفت: هرگاه دو تا را به یکی، ظاهر را به باطن، و باطن را به ظاهر، فراتر را به فروتر مبدل ساخته و نر و ماده را همچون یک تن کنید آنسان که نه نر، نر باشد و نه ماده، ماده و آن دم که دو چشم را به یک چشم مبدل نموده و دستی را جایگزین دستی دیگر و پایی را جایگزین پایی دیگر و شمایلی را جایگزین شمایلی دیگر کنید؛ آنگاه به ملکوت پدر وارد خواهید شد.» و این همه یعنی تحولی عظیم یافتن و یکرنگ و صادق شدن.

   جای دیگر خطاب به حواریون گفت:«هر آن کس از میان شما کودک گردد ملکوت پدر را بازشناسد و برتر از یحیی شود.» (انجیل توماس، گفتار 46)

کاش همه ی سیاستمداران و دولتمردانِ جهان کودک بودند تا مثل «محدّثه» صادقانه به خدا می گفتند که خدایا «شیتان را از جلویم دور کن.» آن وقت شیطان از جهان رخت برمی بست و همگان ملکوت را بازمی شناختند و برتر از یحیای پیامبر شده و جهان همان جنّت عدنی می شد که آدم ابوالبشر در آن فرودآمد. و دیگر نیاز نبود  استفان هاوكينگ  به ما هشدار دهد تا یک قرن دیگر باید بشر زمین را ترک کند و در سیاره ای دیگر ساکن شود. زیرا زمین بخاطر تخریب و فساد انسان دیگر قابل سکونت نخواهد بود.

 


نوشته شده توسط جمشید غلامی نهاد


مثل یک بت محکم اما خاموش

سلام سلام امروز کلام رو قاضی کردم بارم رو بستم دم پرتگاه زندگی وایسادم منتظر یک بادم حالا به هر طرف انداختم انداخت زیاد مهم نیست.

راستش امروز کمی از مرگ ترسیدم به زندگیم امیدوار نشودم اما نمیدونم دوست دارم که برم یا باشم مزرعه زندگیم خشک شده فنا شوده 

نمی دونم اما کلی سوال دارم از خدا 

میخوام بهش بگم خدا من که انقدر دوستت دارم چرا انقدر بدی میبینم 

چرا این همه ادم که زکرت رو میگن برا بیمه ماشینشون اسمتو رو رو ماشین مینویسن بنز زیر پاشون نیست همش ماشینای نسبتا معمولی و داقونه

چرا اون بچه ای که هر شب تو خیابون می خوابه و شباشو با حرف زدن با تو می گزرونه انقدر سختی می کشه چرا اون نمی تونه یک خونه داشته باشه چرا

میگن تو بد نیستی و از طرفی میگن خدا اولین اولین و آخرین آخرینه پس این بدی کی به وجود میاد و کی از وجود میره نمی دونم جوابم رو بده همین، ازت دلخورم باور کن جونم به سرم رسیده خسته خسته داغون داغون پی همه چیز رو به تن مالیدم هیچ چیز برا از دست دادن ندارم به جز یک دم وبازدم ساده یا دستم رو بگیر یا ...نمی خوام بگم ولی خودت میدونی جدی جدی ام تو زندگی ایم تا حالا به اندازه الان نترسیدم خودتم می دونی و تو زندگی ایم تا حالا به اندازه الان بهت نیاز نداشتم و تو زندگیم به اندازه الان ازت تاراحت نبودم 


پلیس اجتماعی ، اجتماع پلیسی


 

می گویند سال ها پیش وقتی فیلمی از سرآمدان فیلمارسی پیش از انقلاب (قیصر) اکران شد و در پایان فیلم فهرمان جانی فیلم (قیصر) پس از ارتکاب چند قتل براحتی از دست پلیس گریخت، شهربانی وقت به اعتراض از فیلم نامه نویسان و فیلمسازان خواست تا من بعد در فیلم های پلیسی داستان را بگونه ای بنویسند که فیلم با مداخله و پیروزی پلیس و دستگیری مجرمان به پایان برسد. این بخشنامه اثر کرد و تا به امروز هر فیلمی پلیسی که ساخته می شود پلیس برنده ی نهائی فیلم است و سرنوشت تلخ مجرمان با مجازاتی که در انتظارشان است تنبّهی می شود برای مخاطبان. یعنی به عبارتی فیلم های حادثه ای و پلیسی به نوعی "آیینه ی عبرت" تماشاگران اند که صد البته بسیار خوب و پسندیده است.

   اما پلیس نیز با صید ماهی از این آب گل آلود، یعنی به نمایش درآمدن این فیلم ها خر خود را می راند و نقطه ضعف بزرگی را که پس از سال ها توان رفع آن را ندارد رتوش و لاپوشانی می کند. و آن نقطه ضعف، "ناتوانی پلیس در غلبه بر مجرمان" یا "مهار بزه و بزهکاری" است. یاد دارم در سال های جاهلیتِ پیش از انقلاب، بعدازظهر یکی از روزهای گرم تابستان سال 1356 بر سر تکه لواشکی با نوجوانکی هم سن خود مقابل در کلانتری درگیر شدم. امروزه کلانتری 14 نبش خیابان شاهین نزدیک میدان غیاثی است. اما آن  روز، یعنی 33 سال پیش در خیابان رسام، پشت فروشگاه کورش (میدان خراسان) بود. لواشک از آنِ من و در دست من بود، اما آن نوجوانک می خواست به شیوه ی  زورگیری لواشک را از چنگم درآورد. من به دلگرمی اینکه مقابل کلانتری  ایستاده و جناب آژان هم باتوم در دست و کلت به کمر نظاره گر است شجاعانه مقاومت می کردم. سرانجام وقتی نظاره ی  بی واکنش پلیس مقابل کلانتری 14 را دیدم داد و فریاد زدم که: سرکار ببین می خواهد لواشکم را بزور بگیرد! پاسبان با یک کشیده به صورت من و یک سیلی به صورت نوجوانک زورگیر قائله را ختم کرد و با لگدی که به من زد، جوانک زورگیر لواشک را قاپید و گریخت. ولی روز 13 آبان سال بعد، یعنی 13 آبان 57،  همان آژان را دیدم که مقابل سینما الوند ایستاده بود و در جمع سربازان ارتشی برای متفرق کردن تظاهر کنندگان با مسلسل یوزی به در و دیوار و آسمان شلیک می کرد. با خود گفتم این پاسبانی که نتوانست لواشک مرا از آن نوجوانک زورگیر پس بگیرد، شگفتا که امروزه با این صلابت مسلسل به دست گرفته و به مردم شلیک می کند؟ لذا من از همان سن 10 - 11 سالگی از هرچه پلیس و آژان ترسیدم و ناخودآگاه پلیس را نه حامی که در مقابل خود دیدم. دیگر از پلیس می ترسیدم و از او عقده داشتم؛ لذا روز 22 بهمن 57 وقتی که عمو نصرت (بقال سرکوچه ی مان) با تبر به جعبه ی چوبی مهمات کلانتری 14 می کوبید تا آن را بشکند و سلاح و مهمات به دست مردم بیفتد دلم خنک می شد و انگار که بر فرق آن پاسبان می کوبید.

    امروزه نیز اهالی سینما، بر اساس همان دستورالعمل شهربانی قبل از انقلاب،  باید فیلم را با پیروزی پلیس به پایان ببرند. اما بعد از انقلاب اتقاف جالب دیگری که رخ داد سیل تولید سریال های پلیسی بود. در این سریال ها پلیس چهره ای مهربان، مردمی، دردآشنا داشته و دارد که مجرمان را نه به عنوان مجرم که به چشم بیمار می نگرد و می کوشد با رأفتی که می نمایاند به مخاطبان چنین القا کند که پلیس در همه جا با مردم و حلّال مشکلات آنان است. و خلاصه می خواهد به مخاطبان بگوید: امنیت برقرار است و خوش بخوابید که داروغه بیدار است. و اگر به تماشای رزمایش های پلیس در هفته ی نیروی انتظامی نشسته باشیم، پلیسی حامی مردم، نیرومند و باصلابت می بینیم!

   ولی با کمال تاسف آنچه در جامعه شاهد آنیم و باگوش می شنویم و به چشم در مطبوعات می خوانیم، اگر نگوییم درست، باید بگوییم تا حد زیادی خلاف آن چیزی است که در این فیلم ها و سریال ها می بینیم. چیزی که می بینیم و می شنویم ضعف مفرط پلیس در تأمین امنیت اجتماعی و جامعه است. هر روز در روزنامه ها شکایت مردم را می خوانیم که مدارس دخترانه از شر مزاحمین، و بانک ها از شر سارقان حرفه ای در امان نیستند. اداره ی آگاهی آمار کشفیات خود را منتشر می کند، اما هیچ وقت آمار روزانه یا هفتگی اموال مسروقه را اعلام نکرده و نمی کند. بدیهی است با نگاه به این آمار مسروقه است که می توان میزان امنیت را دریافت. سوال اینجاست که چرا پلیس ناکارامد، در فیلم ها چنان مقتدر عمل می کند و نشان داده می شود؟ پاسخ شاید این باشد که تولید این فیلم های پلیسی و آن رزمایش ها کذائی سالانه در هفته ی نیروی انتظامی، باجی است که پلیس برای القای امنیت به مردم می پردازد.

   باز مثالی می زنم از یکی از همان فیلمفارسی های ضاله ی قبل از انقلاب. در فیلم گوزنها، شخصیت اصلی فیلم (سید) که معتاد است و توان دفاع از ناموس  خویش را ندارد، از کسی که هر روزه متعرض ناموس یا نامزد  وی می شود، ملتمسانه و با تضرع می خواهد تا به شکلی کاملا صوری در برابر نامزدش او را تأدیب کند. این کار را می کند تا آن نامزد مفلوک احساس امنیت کرده و دلخوش باشد که شوهری حامی و توانمند دارد. همسری که می تواند به او متکی باشد و امیدوار باشد! حال این که این همسر معتاد جسم و جسد تکیده ی بی جانی بیش نیست.

 

حال ماییم و حوادث پلیسی در این روزها. خاصه حادثه ی تلخی که اخیرا در میدان کاج سعادت آباد تهران رخ داد، با وجود استقرار پست یا باجک پلیس در میدان کاج، پلیس تنها نظاره گر بود. و این البته اولین رسوایی پلیس نبود. برای نمونه تنها کافی است به یاد آورید ماجرای تجاوز و قتل 17 کودک به دست بیجه ی قوچانی را  در سال 1383 و قبل از آن. و به یاد داشته باشید سرباززدن پلیس در پیگیری شکایات مردم در نخستین روزهای حادثه که بستر این جنایات ،  تجاوز  و قتل این کودکان معصوم بود و سرانجام دستگاه قضا را واداشت تا پلیس را به دلیل سهل انگاری  و عدم توجه به شکایات مردم مقصر حادثه بداند. کانون وکلا  نیز این جنایت دهشتناک را بزرگ ترین پرونده ی جنائی 71 سال اخیر دانست. سال 84 نیز، در دوران طلایی فرماندهی سردار طلایی بر پلیس تهران، نسبت به دختر خانمی در کوچه ی مقابل مجلس شورای اسلامی هتک حرمت شد و چندی قبل از آن در همان خیابانِ مجلس (مجاهدین اسلام) سرکوچه ی آصف در یک درگیری ساده جوانی را با قمه کشتند. اینها نه در نقاط دورافتاده و ناامن مرزی، بلکه در پایتخت و دو واقعه ی اخیر در نزدیکی ساختمان مجلس بود. و سال قبل اینجانب خود شاهد ماجرایی شبیه به این حادثه در میدان منیریه بودم و پلیس در داخل ماشین فقط به نظاره نشسته بود و در پاسخ به اعتراض مردم که چرا در نزاع مداخله نمی کند، مدعی بود اینجا خارج از حوزه ی استحفاظیه ماست!

 

و شگفتا این پلیس با این عملکرد بد در حوادث و نزاع های اجتماعی، بعکس در همایش های اعتراضی و سیاسی بسیار فعال، قاطع و نیرومند  حاضر می شود. (البته اینجانب به تقلید از ادبیات رسانه ی ملی که تظاهرات در دیگر کشورها را "اعتراضات خیابانی" می خواند، می گویم "همایش های اعتراضی". ولی به قول مسوولین امنیتی و از جمله همین رسانه ی ملی خودمان باید می گفتم "اغتشاشات" خیابانی!)

    براستی پلیسی که توان حضور چشمگیر از میدان امام حسین تا میدان آزادی را دارد و می تواند مقتدرانه با "اغتشاشگران" (حدود 3 میلیون اغتشاشگر بیگانه پرست!) چنان مقابله کند و در بازداشتگاه کهریزک سنگ تمام بگذارد و بسیار بیشتر از آنچه که وظیفه ی اوست به تمشیت ! اغتشاشگران بپردازد؛ و این افتخار را برای نظام مقدس جمهوری اسلامی بیافریند که "کهریزک" را در دائره المعارف های حقوقی و جنائی جهان در کنار زندان هایی همچون "ابوغریب" و "گوانتانامو" ثبت کند، چرا از مداخله در نزاع دو جوان در میدان کاج تهران آن هم مقابل پست یا باجک پلیس ناتوان و درمانده است؟   

 

 از این پرسش تأمل برانگیز که بگذریم، واکنش سردار احمدی مقدم، فرمانده نیروی انتظامی به حادثه ی میدان کاج بود. ایشان در مصاحبه ای که در اخبار ساعت 20/30 یکشنبه 23 آبان شبکه دو سیما پخش شد از سر استیصال توپ را در زمین مردم انداخت و خطاب به مردم گفت: "چرا مردم ایستادند و تماشا کردند." پیرو این بیان  سخیف فرمانده نیروی انتظامی رئیس قوه قضائیه هم از مردم خواست در چنین مواقع و حوادث مشابه خود وارد عمل شوند. و این یعنی چشم امیدی به پلیس نداشته باشند. ضمنا سردار معظم نیروی انتظامی خطاب به رسانه ها عتاب آلود گفتند : "دلیل پی گیری حادثه ی میدان کاج را نمی فهمم! "

  

مَخلص کلام:

نقل است روزی میرزا آقاخان نوری امیرکبیر را دید که بشدت می گریست. از اطرافیان علت گریستن امیر را پرسید. گفتند چون برخی از مردم عامی و جاهل از طرح مایع کوبی و به اصطلاح امروز واکسن زدن فرزندانشان خودداری کرده اند، و این به مرگ آن کودکان معصوم منجر شده، امیر متأثر گشته و از شدت تآثر در عزای مرگ آنان می گرید. می گویند میرزا آقاخان پوزخندی زد و سپس با قهقه  گفت : در شأن امیرکبیر نیست که در عزای مشتی کودک رعیت زاده خاطر شریف را مکدر کرده و بگرید. براستی دلیل این گریستن را نمی فهمم.


نوشته استاد جمشید غلامی نهاد


ناموس چیست؟ یا چگونه تبدیل به یک بی ناموس شدم!



 

هجده ساله بودم که مفهوم ناموس را بطور اتفاقی توی  میدان ونک  کشف کردم.مردم  جمع شده بودند و نگاه می کردند.مرد تنومندی فریاد می زد  و فحش می داد و زنی را که ناموسش بود  روی زمین می کشید. روسری زن پس رفته بود و مرد انبوه موههای سیاه بلند زن را همچون کمندی دور مچ دست خود پیچیده بود  تا فرار نکند و با نهایت قدرتش توی صورت زن می زد. زن زیبا بود ، خیلی زیاد زیبا بود ، با اینکه صورتش از ضرب کشیده های محکمی که مرد به آن می نواخت به رنگ خون در آمده بود م یک جور زیبایی وحشی و هوسناک  در چهره اش برق می زد . مرد  نعره می زد و رو به رهگذر ها فریاد می زد ناموسش را دیده که از ماشین غریبه ای پیاده شده است و مردم با همدردی سر تکان می دادند. زن گیج بود  و چشمهایش از ترس  و ناباوری به دور دست خیره مانده بود . من نایستادم. از آدمهایی که این جور موقع ها می ایستند تا شب برای  زن و بچه شان چیزی تعریف کنند عقم می گیرد. من رد شدم اما  پاههایم می لرزید وتا مدتها صدای سیلی هایی که بر صورت آن زن نواخته شد  مثل کابوس مرا دنبال می کرد.

***

دومین باری که مفهوم ناموس را فهمیدم خودم آن زنی بودم که برای ناموس مردی به زمین  افتاد.  تازه جدا شده بودم و به خانه ی پدری ام پناه برده بودم . نه خیانتی در کار بود و نه هیچ. دختر خاله ام  در بیمارستان بستری شده بود  و کمی دیر تر از معمول به خانه بر می گشتم. دم در که ماشین را پارک کردم شوهر سابقم به سمت من آمد . انگار خیلی وقت بود که منتظر توی کوچه ایستاده بود  دستهایش از عصبانیت می لرزید پرسید کجا بودی؟ احساس کردم که با خودش فکر کرده که پای مرد دیگری ( ناموس) در میان است. می توانستم توضیح بدم اما لزومی نداشت. او حتی دیگر شوهر من نبود. سوییچ را توی کیفم گذاشتم و  تمام شهامتم را جمع کردم و برای اولین بار گفتم : راستش را بخوای دیگر به تو مربوط نیست!  همسایه ها مهمانی شان تمام شده بود و دم در پر از آدم بود و من درست دم در خانه ی پدری ام بودم ، دلیلی نداشت بترسم. جمله ام تمام نشده بود که مچ دستم را گرفت و پیچاند و من روی زمین افتادم، دستبندم از دستم کنده شد و روی خاک و خل افتاد. انگار دیوانه شده باشد ، مرا روی زمین می کشید و به سمت ساختمان نیمه سازی که  ته کوچه بود می برد.فریاد زدم و از مردم  و از همسایه ها کمک می خواستم اما هیچ کس به روی خودش نیاورد. مرد مسنی هم قدم با ما تو کوچه قدم می زد ،  التماس کنان  کمک خواستم  ولی مرد رویش را بر گرداند و به سرعت دور شد. آنها همسایه های ما بودند و آن منطقه یکی از بهترین منطقه های تهران بود. باورم نمی شد که هیچ کس به کمکم نخواهد آمد وتنها کسی که می تواند نجاتم دهد خودم هستم. نیرویم را جمع کردم و در یک فرصت مناسب با نهایت زورم توی بیضه هایش لگد زدم. از درد خم شد و دستم را رها کرد و من تا خانه دویدم.روپوشم پاره شده بود و پایم زخم شده بود همسایه ها  دم در  ایستاده بودند و مرا نگاه می کردند هیچ کس هیچ چیز نگفت.بعد ها فهمیدم که مردم در امور ناموسی دخالت نمی کنند. بعد ها فهمیدم که چقدر از این مردم متنفرم. بعد ها فهمیدم که وقتی هجده سالم بود نباید از کنار آن زن با بی تفاوتی عبور می کردم و از خودم هم متنفر شدم.

***

آخرین باری که معنی ناموس را فهمیدم پنجشنبه  13 آبان سال 89 بود.باز هم پای ناموس در میان بود ولی  این بار زنی کتک نخورد، این بار جوانی بر روی آسفالت  در برابر چشم همان مردم جان داد. همان مردمی که در مسایل ناموسی دخالت نمی کنند و ته دلشان این را جزو فضایل خود می دانند. همان مردمی که معنی ناموس را خیلی بهتر از من می دانند و می پذیرند که بخاطرش جانی فدا شود. همان مردمی که  شب تخمه می شکنند و داستان را برای هم تعریف می کنند و می خندند. همان مردمی که من از آنها متنفرم.راستی من از کلمه ی ناموس هم متنفرم


ای دیوانه لیلیت منم

یک شبی مجنون نمازش را شکست  

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود 

گفت یا رب از چهخوارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟

خسته ام زین عشق،دل خونم نکون

مرد این بازیچه دیگر نیستم 

گفت ای دیوانه لیلیت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارتبودم نشناختی


بیاید خدا را بشناسیم

؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!




2 روز 1ساعت مانده


سلام خیلی دوست داشتم امروز حرفی برا گفتن داسته باشم  و با خودم گفتم از این جا شروع کنم .

فکر کنید :

دنیا برا همه معلوم شده 2 روز و 1ساعت بود ، نظرتون چیه چی میشود 

هیشکی سر دیگران رو گول نمی زد 

هیشکی کینه از کسی نمی گرفت 

هیشکی به چیزی دل نمیبست

هیشکی نمی ترسید 

هیشکی انتظار نمیکشید و بجاش تلاش میکرد 

و همگیمون خودمون بودیم  نه یک ماسک

ادامش رو با فکر درک می کنید ... .

و لطفا فکر کنید حتی شده خیلی کم برای خودتون خوبه و خواستید نظر بذارید برای من ، نخواستیدم ممنون که پاتون رو گذاشتید تو دلمون و بازهم مرسی.

و یک خواهش دیگه لطفا خودی که هستید باشید شاید 2 روز و یک ساعت بیشتر فرصت نداشته باشید.

                                            ما میریم دنیا هست

                                 اما یه کاری کن بعد رفتنت همه بشناسنت

                                                نقطه سر خط


هیچ انسانی هم دوست ندارد بمیرد، اما همه آنها دوست دارند به " بهشت " بروند...
اما ای انسانها... برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد


تولدم مبارک

سلام امروز 89/8/8 هست و یک سال دیگه از عمرم گذشت و تو این یک سال خیلی پیشرفت کردم و برای خودم اثبات شودم ا.

ز دست خودم راضی ام بر عکس بقیه ، از بالای هم راضی ام که من رو این جوری افریده و خدایا شکرت .

لطفا نظرتون راجب امیر حسین حسن پوری که میشناسید رک و حتی اگه میخواید بی اسم برام بزارید ممنون تعریف نکنیید تفسیر بکننید


عشق را چگونه تفسیر می كنید؟


.

.

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
.
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ 
.
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم 
.
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطورمیتونی بگی دوستم داری؟ 
.
چطور میتونی بگی عاشقمی؟ 
.
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم 
.
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

.

.

.
.
.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی
.
صدات گرم و خواستنیه
.
همیشه بهم اهمیت میدی
.
دوست داشتنی هستی
.
با ملاحظه هستی 
.
بخاطر لبخندت 
.
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد 
.

.

.متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت 
.
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

.

.

..عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
.
نه! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم 
.
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم 
.
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم 
.
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

.

.

.
.

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره 
.
عشق دلیل میخواد؟ 
.
نه!معلومه كه نه!!
.
پس من هنوز هم عاشقتم

.

.

..عشق واقعی هیچوقت نمی میره
.
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره 
.

"
عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
.

"
ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
.

"
سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه


این عصر آهن و سیمان و دیش هاست فکری به حال خستگی خواب ها کنید



 

سمن ننه شب ها به اتاق کوچک ما به شب نشینی می آمد. ساعت  10 که رادیو را برای شنیدن قصه ی شب روشن می کردیم اخم آلود اتاق را ترک می کرد.  سمن ننه از شنیدن رادیو بشدت اکراه داشت. آن روزها – پیش از انقلاب - قصه یا داستان شب از رادیو پخش می شد. با همین آرمی که برنامه ی زنده ی "آسمان شب" شبکه ی چهار این شب ها  آن را به سرقت برده. اخم و اعتراض سمن ننه به این بود که رادیو با برق کار می کند و برق هم از شیطان است و تا جایی که می توان باید از برق استفاده نکرد. در اتاق کوچکش هم تنها یک لامپ 60 وات روشن بود و با همان گذران می کرد. آن وقت من محصل دبستان بودم. می پرسیدم چرا برق از شیطان است؟ می گفت این را از قدیم آقاها (یعنی علما) گفته اند و شما بچه ها و این جوان های لامذهب امروزی نمی فهمید. اما عجبا که از هیچ عالم و از فراز هیچ منبری نشنیدیم که برق از شیطان باشد. تنها شنیده بودیم که برخی علما نظیر مرحوم حاج شیخ علی اکبر برهان (امام مسجد لرزاده) یا شیخ جواد خراسانی در سخنرانی از بلندگو استفاده نمی کنند؛ با این استدلال که بلندگویی که ابزار پخش آلات لهو و لعب است نباید آیات و روایات از آن منتشر شود؛ همین و بس. ولی سمن ننه که همیشه به نوادگی خاندان قاجار می بالید حتما چیزی می دانست و بیراه نمی گفت!


ادامه مطلب »

مهربانانه آمدی و سنگدلانه رفتم!!!!

گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم, اما تو در کنارم بودی و نفس هایت یخ روزگارم را باز می کرد

گاهی دلم نمیخواست تو را بخوانم , اما تو مثل یک پروانه ی زیبا بر لبم زندگی میکردی

من در کنار تو بودم بی آنکه شور و نوایی داشته باشم.

بی آنکه بدانم تو از خورشید گرم تری,

بی آنکه بدانم تو از همه شعرهای که من از بر کرده ام شندنی تری,

من در کنار تو بودم, اما دریغا نمیدانستم کجا ستم.

نمی دانستم از زمین و آسمان چه می خواهم,

هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی می گشتم تا مرا تا دروازه های قیامت ببرد.

من انگار منتظر بودم کسی بیاید که قلبش زادگاه همه گل ها بشد.

وقتی به من نگاه میکردی چشم ایم را بستم,

وقتی در جاده های خاطره غزل خواندی ایستادم و خاموش ماندم

مهربانانه آمدی,

سنگدلانه رفتم

از شکفتن گفتی,

از خزان سرودم.

نگان مه همه جا را فرا گرفت!

حرف هایم مرطوب شد و چشم هایت با ابر های مهاجر رفتند.

شب آمد و چراغ ها نیامدند.

ظلمت آمد و چشم هایت نیامدند.

شب در دلم چنان خیمه زد که انگار هزاران سال قصد اقامت دارد.

کاش نی ها از حکایت من و تو حکایت می کردند.

اکنون می خواهم دنیا پنجره ای شود,

و من از قاب آن به افق نگاه کنم.

و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی

اکنون دوست دارم باغ ها زمین را دور بیزم,

آنگاه گل های تازه ای بیافرینم و تقدیم تو کنم!!



فقط بخوانید اما به خودتون نگیرید مخاطب شما نیستید

دزدیده شده از همیشه سرگردان


بزرگ ترین فردی که در زندگی دیدم

حالا حالا ها نمی خواستم وبلاگم رو up کنم اما آقای مالکی اون رو شکوند . 

دیروز می خواستم این مطلب رو بنویسم اما انگار یکی جلوم رو گرفت تا امروز کاملش رو بنویسم  اما این ماجرا   ایده ال زندگی خسته کنندم  رو از این جبهه به جبهه مخالف روانه کرد اما من رو از خستهگی در نیاورد .

این مرد هر کی بود از هر جا در تقدیرم قرار گرفته بود اما من باید در جایی که هستم  می آمدم تا این مرد رو ببینم  این مرد روند زندگی قبلآّ تغییر یافته من رو باز تغییر داد .

کل زندگی 17 به علاوه 538 روزه (طول موضوعی خاص)من یک طرف و ساعت 5. 30 5 من تا 50 6 یک طرف .

امروز هم توی brt تجریش راه آهن نشسته بودم که پیر مردی که به جرات میتونم بکم سنش 3 رقمی بود روی سخنش رو بی مقدمه به من آورد و همین رو گفت مثل ای ماجرا شنیده بودم اما ندیده بودم . 

اما اون کسایی که من رو میشناسن قطعا میبینند که من جه قدر تغییر داشتم بعد این ماجرا .

ضمنا آقای مالکی پیر مردی 65 الی 75 سالست که توی ساختمان صورتی توی ولیعصر پارک ملت دفتر خانه دارد و ایشون دیروز  مشتری من بودند با این که به من بطور 1 در ملییون پیشنهاد کاری دادند که در کنارشون باشم و قرار شد که من امروز بهشون زنگ بزنم اما این کار را نکردم اما میخوام هر کاری داشته باشم در مورد دفتر خانه پیش ایشون بروم و بس 

این مطن هم سرفن برای یادگاری بداهع بدون غلت گیری کردن نوشته شوده و به هبچ وجه تغییر نمی کند.


عاشقی بی چشم_عاشقی ،بی چشم

روزی روزگاری پسر و دختری عاشق هم می شوند اما از بد روزگار پسرک داستان ما نابینا بود.

دست سرنوشت آنها با هم شروع به زندگی می کنند .روزگار میگزرد روزهای خوب و بد روزگار آن دو هم با در کنار هم بودن می گزرد تا روز مد نظر ما می رسد، تو این روز وقتی پسرک در خلوت خود بود و از خدا می خواست به او چشمی بدهد تا فرشته زندگیش رو ببینه  دخترگ نا خود آگاه متوجه دعا پسرک شود .دختر عاشق بی هیچ فکری درنگ نکرد و با خود گفت من که همه چیز دارم بزار عشقم هم به هر چی می خواد برسد و من رو ببیند، دخترک می رود پیشه پسرک و از اون می پرسه :من رو دوسم داری؟

 
پسرک:خوب معلوم عزیزم تو که خوب می دونی.

دخترک:حتی اگه تو چشم داشته باشی و من نداشته باشم؟

پسرک کمی فکر می کند و با نارحتی می گه:این طوری که نیست اما آره معلوم  

دخترک:تا هر وقت زنده هستی با من می مونی

پسرک:این آرزومه

... .


دختر شب همان روز تا صبح دعا می کند تا چشمان پسرک بینا شود و در عوض خدا چشمان او را بگیرد.
انقدر گریه کرده بود که دیگه خسته شوده بود و دم دمای صبح بود که دخترک خوابش بورد،دخترک خواب بود که یه صدا های هی تو ذهنش بیشتر می شود هوشیار که شد دید صدای خنده های بلند پسرک که  داشت میگفت می بینم می بینم اما در عوض دخترک هیچ جای رو نمیدید،
دخترک غم و ناراحتی رو  از دل خود بیرون کرد با پسر شروع به خوشحالی کرد.
روزگاری گذشت و کم کم از روزگار عاشقی پسرک هم می گذشت و احترام و عشق پسرک نسبت به دختر از بین می رفت  تا آخر روزی آمد که دخترک بلند شود و دید پسر بی خداحافظی رفته .پسرک رفت و دخترک ماند و بی چشمی بی عشقی و بی حسی وتنهای وبس... .


باغ آلبالو، بنز 180 و دبیرستان مروی

 

 موضوع نمایشنامه‌ی "باغ آلبالو"‌‌ی آنتوان چخوف، دغدغه‌ی مالک یا مالکان باغ در فروش یا حفظ باغ‌آلبالو ست. آنان و دوستانشان که به این باغ آمدوشد دارند حس می‌کنند با فروش باغ از فضای مصفّای باغ یا پاتوق و بزمی که در آن داشته و دارند محروم می‌شوند. به عبارتی حسّى نوستالژیك مانع دل کندن از باغ آلبالو ست. اما از طرفی نیاز شدید و فشار مالی، فروش و تخریب باغ را اجتناب ناپذیر کرده است. نمایشنامه‌ی باغ آلبالو رویارویی "واقعیت" با "حقیقت" است. حقیقت آن حسّ مرموز و دلبستگی به باغ و برخورداری دغل‌‌‌دوستان خانوادگی از مزایای باغ آلبالو، و واقعیت نیاز شدید مالی به پول باغ است. منحنی کشش نمایشنامه‌ی "باغ‌آلبالو" ستیز میان عشق به باغ و نیاز به باغ است که سرانجام این نیاز بر آن عشق چیره می‌شود و به قول سعدی: یکی خشکسالی شد اندر دمشق / که یاران فراموش کردند عشق !

 )


ادامه مطلب »

هرگز عشق نمیمیرد


Weblog Themes By Pichak

درباره وبلاگ


سلام من امیر حسین حسن پور هستم متولد 8/8/1371 و از این که این مطالب رو خواندید ممنونم.


هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کني
چطور انتظار داري کسي ديگه‌اي برات راز نگهداره
adore_salvia@yahoo.com